تبلیغات
مطالب اینترنتی - «تو» را به من نشان بده!
 
مطالب اینترنتی
چهارشنبه 31 خرداد 1396 :: نویسنده : نویسنده

[ad_1]

مفیدستان:

برنده‌های مسابقه‌ی “تو” از نگاه تو!


«تو» را به من نشان بده!

کودک و نوجوان > آثار نوجوانان – من تو هستم. تو منی. اصلاً کی به کی است؟ کی من است و کی تویی؟ اوضاع پیچیده شد، نه؟

اما نتیجه‌ی مسابقه پیچیده نبود.

قرار بود در تعطیلات نوروزی دوتا بشوید. از خودتان بیرون بیایید و به «تو» نگاه كنید و بعد نتیجه‌ی مشاهده‌هایتان را به ما نشان بدهید. خب، حالا این كار انجام شده. این هم نتیجه‌اش! حالا می‌توانید برگردید و با خودتان یكی شوید!

رتبه‌ی اول:

زهرا خورشیدی از تهران برای تصویرگری و متن

آناهیتا لسانی از نجف‌آباد برای تصویرگری

رتبه‌ی دوم:

زینب علی‌سرلك از پاكدشت برای تصویرگری و متن

فرشته محمودنژاد از اسلامشهر برای متن

سارا نجفی از سروستان برای عكس

رتبه‌ی سوم:

وجیهه جوادی از نجف‌آباد برای متن

پرستو فیضی از همدان برای متن

مهسا منافی از اسلامشهر برای متن

ملیكا نادری از تهران برای عكس

فاطمه نریمان مسجل از كرج برای متن

با تشكر از :

كیانا حجتی از تهران، سارا حیدری‌پور از رشت، زینب خرم‌آبادی از آران و بیدگل، زهرا رمضانی‌راد از كاشان، پریسا شادكام از نجف‌آباد، سارا كلامی از تهران، طاها گلزار از بندرانزلی، مارال لطفی از تهران، پریسا مناجاتی از كرج

دوچرخه شماره ۸۷۹

از بچگی به این موضوع که فامیلی‌اش به نظر دیگران عجیبه یا نه فکر می‌کنه. دارای چشمانی درشت، لبانی درشت‌تر و دماغی درشت‌ترتر است و نصف قامتش رو موهای سرش فرا گرفته!

به اعتقاد خودش کل زندگی‌اش به فلاکت تلف می‌شه، جز یه ساعت و نیمش که مشغول دیدن بازی بایرنه!

از رنگ صورتی بدش می‌آد و عاشق رنگ لیمویی و بنفشه.

به‌نظر می‌آد یه فرد اجتماعی و خون‌گرمه و وانمود می‌کنه از مصاحبت با دیگران لذت می‌بره، اما در حقیقت یه آدم درون‌گراست و از هر فرصتی برای رفتن تو پیله‌ی تنهایی خودش استفاده می‌کنه.

بسیار کمال‌گراست و به اعتقاد او یا کاری نباید انجام بشه یا باید به بهترین شکل انجام بشه، یعنی اگه یه روز چهار تا امتحان داشته باشه، دو تا از درس‌ها رو بی‌خیال می‌شه و برای دو‌تای دیگه تا سر حد مرگ می‌خونه!

از نوشتن جزوه‌های رنگی بدش می‌آد و سعی می‌کنه دوست‌‌هاش رو متقاعد کنه از این کار مسخره دست بردارن!

عاشق گربه‌هاست، اما پدر گرامی با نگه‌داری حیوانات خونگی مخالفه و تو کل زندگی‌اش فقط تونسته یه همستر نگه داره.

تصویرگری و متن: زهرا خورشیدی، ۱۶ ساله از تهران

در من دختربچه‌ای است که

گاهی قهر می‌کند

گاهی لج می‌کند

گاهی گریه می‌کند

و تا به عروسک موردعلاقه‌اش نرسد

آرام نمی‌شود.

مثل تمام بچه‌ها

زود ناراحت می‌شود

ولی زود می‌بخشد

و گاهی

آن‌قدر می‌خندد که

صدای خنده‌اش ساعت‌ها

درگوشم می‌پیچد!

فرشته محمودنژاد ۱۶ ساله از تهران

هنوز هم نفهمیدم کی هستی. کسی که توی آینه‌ی دست‌شویی با چشم‌های عسلی به من نگاه می‌کند یا همانی که در سلفی‌های یه‌هویی دماغش شبیه گوشت‌کوب چوبی می‌افتد و کک‌مک‌های صورتش سه‌بعدی می‌شوند؟

خودت چه‌طور می‌توانی این تفاوت شخصیت را درک کنی؟ جلوی پدر و مادرِ دوستانت شبیه مرحوم شکسپیر حرف می‌زنی و با دوستانت كه هستی كاری می‌كنی كه تصمیم می‌گیرند در نزدیک‌ترین تیمارستان برای خودشان تختی نزدیک پنجره رزرو کنند!

اما مهم نیست كه یک روز فاز حمایت از حیوانات بگیری و چیزی جز چهار ساقه‌ی کرفس و اسفناج آب‌پز نخوری و روز دیگر رکورد خوردن یک جعبه کیک خامه‌ای را بزنی.

وقت‌هایی که دوستانت را می‌پیچانی تا چند ساعتی در روز فقط خودت باشی و چمن‌های پارک یا وقت‌هایی که لذت دویدن روی جدول کنار خیابان را بر خودت حرام نمی‌کنی، خوشحالم كه شبیه تو هستم.

تا به حال به ذهنت رسیده کسی هست که وقتی به تو نگاه می‌کند حس می‌کند جلوی آیینه ایستاده؟

وجیهه جوادی ۱۵ ساله از نجف آباد

دوچرخه شماره ۸۷۹

این دختر اصلاً اعجوبه است! از یك طرف با رفقایش با نوشابه و قرص نعنا در مدرسه انفجار راه می‌اندازد، از طرف دیگر چنان مشاعره می‌كند كه نگو و نپرس! بعد هم هفته‌ای یك‌بار روزنامه‌ای می‌زند زیر بغلش و می‌آید مدرسه و از شاهكارش كه چاپ شده رونمایی می‌كند.

یك‌بار با همین گوش‌هایم شنیدم كه می‌گفت آرزو دارد یك بچه‌پاندای واقعی داشته باشد. یك‌بار هم كتابی را بغل كرده و چشم‌هایش پر از اشك شده بود. می‌گفت كه در صفحه‌ی ۱۲۶ كتابی كه از كتاب‌خانه گرفته یك پفك كپك زده. می‌گفت دلش برای كتاب‌های كتاب‌خانه می‌سوزد.

یك‌بار هم گفت خیلی دوست دارد از آن پیكسل‌های دوچرخه داشته باشد، اما تو زیاد تحویلش نمی‌گیری!

تصویرگری و متن: زینب علی‌سرلك

۱۴ ساله از پاكدشت

دوچرخه شماره ۸۷۹

عكس: سارا نجفی، ۱۵ ساله از سروستان

دست خودم را می‌کشم و می‌نشانم جلوی آینه. کمی برای خودم شکلک درمی‌آورم. بعد زل می‌زنم به چشمان خودم.

– این‌جا جلسه‌ی نقد و بررسیه. تو خیلی خوابالویی! یک‌كم زیاد حرف می‌زنی. آدم هرچیزی که اومد توی ذهنش نباید بگه. یک‌كم هم غرغرو تشریف داری.

مهسای توی آینه چشمانش را می‌چرخاند: «دیگه چی؟»

– چیزهای مثبت هم داری. مثلاً دَرست رو خوب می‌خونی. برای خودت هدف داری و براش تلاش می‌کنی. کلی فکرهای خوب توی سرت هست و داری تلاش می‌کنی اون‌ها رو عملی کنی و از همه مهم‌تر…

مهسای توی آینه گوش‌هایش را تیز می‌کند.

– می‌خوای دکتر خوبی بشی. از اون هم مهم‌تر… خبرنگار افتخاری دوچرخه هستی.

چشمان مهسای توی آینه برق می‌زند.

– در مجموع من ازت راضی‌ام!

مهسا خجالت می‌کشد و لپ‌هایش گل می‌اندازد.

– خب حالا لوس نشو. جلسه تموم شد. پاشو بیا که فردا امتحان زیست داریم!

دست خودم را می‌گیرم و سراغ زیست می‌رویم.

مهسا منافی، ۱۷ ساله از اسلامشهر

دوچرخه شماره ۸۷۹

تصویرگری: آناهیتا لسانی از نجف‌آباد

برای شرکت در این مسابقه نشستم و یک «من» ساختم و روبه‌رویم گذاشتم. نتیجه این شد که:

من، معتاد به نوشتن است. تا بیکار می‌شود کاغذ و خودکار و زیردستی می‌خواهد.

کتاب زیاد می‌خواند؛ آن هم از آن کتاب‌هایی که هر جمله‌شان را باید۰۱ بار بخوانی تا بفهمی چه می‌گوید!

خرید‌كردن دوست ندارد. جنون تفاوت دارد و هرچیزی را که با چیزهای همیشگی تفاوت داشته باشد دوست دارد.

در شنیدن درددل و مشاوره‌دادن به كسانی که درکشان کرده بود بی‌نظیر است.

دوست دارد جراح مغز و اعصاب شود، باورتان نمی‌شود.

همیشه برای خوردن یک پیتزای مخصوص جا دارد.

سرش برای سر و کله زدن با بچه‌ها درد می‌كند.

خانواده‌اش را شدیداً دوست دارد.

زیاد آهنگ گوش نمی‌كند.

به نظر من «من» کمی عجیب است؛ کسی که با خودکار و کاغذهایش حرف می‌زند!

فاطمه نریمان، ۱۴ ساله از کرج

خیلی سردرگم بود و هی از این‌طرف به آن‌طرف می‌رفت. انگار دنبال چیزی بود. شاید هم دنبال خودش بود. هرجا می‌رفت پشت سرش می‌رفتم. از در خانه بیرون رفت و توی ظرف جلوی در کمی غذا ریخت و با لذت به غذا‌خوردن گربه‌ها نگاه کرد.

بعد به اتاقش رفت و شروع کرد به نوشتن.

بعد از خوردن ناهار سراغ كتاب‌هایش رفت. گاهی از خنده کف زمین بود و گاهی از اشک. بعد رفت و با توپ والیبال بازی کرد. برایم عجیب بود که چرا توی خانه تمرین می‌کند، اما چیزی نپرسیدم.

رفتارهای عجیبی داشت؛ هم مهربان بود، هم سنگ‌دل. هم شاد بود، هم غمگین.

شب شده بود. جلوی آیینه ایستادم تا موهایم را باز کنم. یك‌دفعه مرا کنار زد و خودش جلوی آیینه ایستاد. حسابی از دستش تعجب كردم. داد زدم: «آهای تو! خیلی عجیب و غریبی. از کجا اومدی؟!»

پرستو فیضی، ۱۶ ساله از همدان

دوچرخه شماره ۸۷۹

گفتی عکس‌هایی بگیرم که مرا به بقیه بشناساند.

من عاشق رمانم و رمان «طولانی‌ترین آواز نهنگ» بهترین است. سه سال پیش این عروسک بافتنی را درست کردم. ساعتم تنها چیزی است كه هرروز به آن نگاه می‌كنم. زمان‌بندی‌ام به ساعتم وابسته است. عاشق رنگ و تنوعم و از کودکی با موسیقی بزرگ شده‌ام.

عكس‌ها و متن: ملیكا نادری

۱۴ ساله از تهران

[ad_2]

لینک منبع

بازنشر: مفیدستان

مطلب «تو» را به من نشان بده! در سایت مفیدستان
برای دریافت مطالب مفید به سایت مفیدستان مراجعه فرمایید.


لینک منبع و پست :«تو» را به من نشان بده!
http://mofidestan.ir/%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86-%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%af%d9%87/



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :